این منم

این منم

حرف های یک جوان
این منم

این منم

حرف های یک جوان

ماجرای دوئل شهید خرازی با ژنرال بعثی

 ماجرای دوئل شهید خرازی با ژنرال بعثی


در منطقه شلمچه به ما مأموریت ساخت یک سنگر بزرگ با حلقه های بتونی پیش ساخته داده شده بود. حلقه های پیش ساخته بتونی را به وسیله تریلر و کمرشکن تا فاصله ای از خط مقدم می آوردند و ادامه راهنمایی آنها تا محل سنگر به عهده ما بود. به راننده ها نگفته بودند که باید تا خط مقدم بیایند. تا محلی که باید حلقه ها را تحویل می دادند، آتش دشمن وجود نداشت، اما هر چه آنها را به طرف منطقه درگیری می بردیم، بر تعداد گوله ها افزوده می شد. راننده ها می ترسیدند و ما با دردسر و مکافات آن ها را به محل می بردیم.

هر تریلر یک حلقه بیشتر نمی آورد و پایین گذاشتن حلقه های بتنی هم دردسر داشت. جرثقیل نداشتیم. برای بیل لودر یک قلاب ساخته بودیم و حلقه ها را به وسیله بیل لودر پایین می گذاشتیم!

پانزده روز طول کشید تا توانستیم پانزده حلقه بتونی را به محل سنگر ببریم. محل سنگر در خاک عراق و بعد از سنگرهای نونی شکل عراقی ها بود. برای ساخت سنگر، منطقه ای را به اندازه کافی خاکبرداری کردیم، حلقه ها را کنار هم قرار دادیم و چند متر خاک روی آن ریختیم. سنگر خوبی شد. همان سنگری که بعدها حاج حسین خرازی نزدیک آن به شهادت رسید.

منطقه در تصرف ما بود، اما نیروهای دشمن حاضر به از دست دادن آن نبودند. عملیات حالت فرسایشی به خود گرفته بود و انرژی و رمقی برای لشکر 14 امام حسین(ع) باقی نمانده بود. یک شب من و حاج محسن حسینی در سنگر نشسته بودیم که حاج حسین خرازی وارد شد و پرسید: «از بچه های مهندسی چند نفر اینجا هستند؟» گفتیم: «ما دو نفر در به در و بیچاره!»

حاجی لبخند زد و گفت: «امشب می خوام بریم جلو!» از حرف او تعجب کردیم. ما هیچ گونه امکانات پیشروی نداشتیم. حاج محسن که آدم شوخی بود، بلند شد و گفت: «می خوای ما رو به کشتن بدی؟! تو که از درد زن و بچه سر درنمی آری!»

خلاصه همراه حاج حسین سوار یک ماشین تویوتای لندکروز نو شدیم و حرکت کردیم! این تویوتا را همان روز به حاج حسین خرازی داده بودند. خرازی ما را به یک سنگر تصرف شده عراقی برد که سنگر فرماندهی عراق در منطقه شلمچه بود. یک سنگر مجهز و مجلل زیرزمینی که مبل هم داشت. سنگر در عمق زمین ساخته شده و قطر بتون آن حدود یک متر بود. روی آن را با چندین متر خاک پوشانده و روی خاک ها قلوه سنگ های بزرگی قرار داده بودند!

وقتی وارد این هتل زیرزمینی شدیم، شخصی به نام جاسم که کویتی الاصل بود، از طریق بی سیم مشغول شنود فرکانس های عراقی ها بود. حاج حسین گفت: «جاسم کسی رو دم دست داری؟!

جاسم خنده ای کرد و گفت: «ژنرال ماهر عبدالرشید!»

ماهر عبدالرشید از فرماندهان معروف ارتش عراق و فکر می کنم فرمانده سپاه هفتم بود! حاج حسین گفت: «بارک الله، بارک الله! خب، چه خبر؟!»

جاسم جواب داد: « می خواهد عقب برود. سه شب است که نخوابیده و دارد نیروهای خود را برای عقب نشینی آماده می کند.»

حاجی خرازی با لبخند ملیحی گفت: «نمی ذاریم بره! مثل من که به خط اومدم، اون هم باید بیاد و بمونه.»

جاسم گفت: «چطوری؟!»

حاجی گفت: «بهش پیغام بده بگو: قال الحسین خرازی...»

جاسم گفت: «نه حاجی این کار و نکن! من با این همه زحمت به شبکه بی سیم آنها نفوذ کرده ام! بر اوضاع اون ها مسلطم! فرکانس های آنها را کشف کرده ام. حیفه!»

حاجی گفت: «همین که گفتم!»

جاسم با تردید روی فرکانس بی سیم چی ژنرال رفت و به عربی گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم، قال الحسین خرازی...»

بی سیم چی عراقی با شنیدن اسم خرازی و فهمیدن اینکه فرکانس او لو رفته، شروع به ناسزاگویی کرد و جاسم با شنیدن آن فحش ها رنگ از رویش پرید و بی سیم را قطع کرد! حاجی پرسید: «چی می گفت؟!»

جاسم گفت: «داشت ناسزا می گفت!»

حاجی خرازی دست در جیب خود کرد و یک واکمن کوچک درآورد و گفت: «نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما این!»

جاسم دوباره بی سیم را روشن کرد و نوار را گذاشت! بی سیم چی عراقی فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت. سیستم بی سیم آنها به هم ریخته بود و فرماندهان عراقی مشغول فحش دادن به هم بودند. ما هم برای مدتی به دعوای فرماندهان عراقی گوش دادیم و کلی لذت بردیم. ژنرال ماهر عبدالرشید که متوجه دعوای فرماندهان خود شده بود، از بی سیم چی پرسید: «چی شده؟!»

بی سیم چی گفت: «یک نفر ایرانی وارد فرکانس ما شده و می گوید، من از «خرازی» برای ماهر پیام دارم!»

ماهر گفت: «پس چرا نمی گذارید پیغامش را بدهد!»

بی سیم چی عراقی به زبان فارسی به جاسم گفت: «ای ایرانی! اگر پیغامی برای «ماهر» داری بگو! او آماده شنیدن است!»

تازه متوجه شدیم، بی سیم چی عراقی هم فارسی بلد است! خرازی به جاسم گفت: «به او بگو خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم. خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم، خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهای مجهز نونی تو را هم گرفتم. هیچ مانعی جلوی من نیست؛ امشب می خواهم بیایم به شهر بصره و تو را ببینم!»

جاسم پیام را داد و بی سیم چی و ماهر عبدالرشید هول کردند! ماهر پرسید: «می خواهی بیایی چه کار کنی یا چه بگویی؟!»

خرازی جواب داد: «یک پای تو را قطع کردم. می خواهم پای دیگرت را هم قطع کنم!»

ماهر جواب داد: بیا! من هم یک دست تو را قطع کردم، دومی را هم قطع می کنم!»

خرازی گفت: «باشد! وعده ما امشب در میدان شهر بصره»

با این پیغام، اوضاع نیروهای عراقی به هم ریخت. ژنرال ماهر عبدالرشید که واقعاً از تصور سقوط شهر بصره ترسیده بود، تمام چینشی را که قبل از آن برای عقب نشینی انجام داده بود، به هم زد!

حاجی خرازی بسیار آرام بود و در حالی که لبخندی بر لب داشت، به ما دو نفر گفت: «نماز خوانده اید؟»

گفتیم: «بله!»

پرسید: «چیزی خورده اید؟»

گفتیم: «بله!»

گفت: «من خسته ام، شما هم خسته شدین، پس بخوابین!»

گفتیم: «با این کاری که شما انجام دادید، مگر می گذارند کسی امشب بخوابد؟!»

وقتی قبل از مکالمه با ماهر عبدالرشید به طرف آن سنگر می آمدیم، عراقی ها مثل نقل و نبات گلوله روی منطقه می ریختند، اما وقتی می خواستیم بخوابیم، حجم آتش آنها ده ها برابر شده بود و آن شب به قدری روی منطقه شلمچه گلوله ریختند که در طول تاریخ جنگ تا آن زمان و حتی بعد از آن بی سابقه بود. اما سنگر ما کاملاً امن بود. به راحتی خوابیدیم و اتفاقاً خوب هم خوابمان برد!



فردا صبح که بیرون آمدیم، دیدیم بدنه تویوتای حاج حسین از ترکش و خمپاره مثل آبکش سوراخ سوراخ شده است. وقتی حاجی بیدار شد، با او وارد بحث شدیم که: «حکمت این کار دیشب چه بود؟»



حاجی گفت: «ما در این منطقه نیرو و امکانات نداشتیم. مهمات هم نداشتیم. این کار را کردم تا آنها تحریم شوند و منطقه را زیر آتش بگیرند و دست کم به اندازه یک هفته عملیات، مهمات خود را هدر بدهند!»

بعدها جاسم براساس مطالبی که از بی سیم شنیده بود، می گفت: «آن شب انبارهای مهمات عراقی ها خالی شده بود و به قدری کمبود مهمات داشتند که تا دمیدن صبح، مهمات داخل تریلرها را مستقیم به کنار توپ ها و خمپاره اندازها می بردند و مصرف می کردند.»

 
منبع

اوباما و امیر ...

اوباما داره پیش خودش می گه که : اه اه این بابا چقدر تو کت و شلوار بدتیپه !!!

اصلا کت و شلوار رو چه به عرب اونم از نوع خلیج فارسش !!!

برن همون لباس خودشون رو بپوشند بهتره !!!

حداقل اون طوری یه پوشش درست و درمونی دارند ‍‍!!!

یادداشتی بسیار زیبا از بهاره رهنما

یادداشتی بسیار زیبا از بهاره رهنما





داشتم به میهمانم می گفتم که اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم، نرسیده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم، او تعارف کرد و گفت راحت است من اما گرمم شد و برش داشتم، بعد یکدفعه حس کردم چقدر راحت تر است.

سه سالی می شود خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده اگرچه اکثر اوقات به دلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ایم، بعد یاد همه روکش های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم میفتم، روکش های روی موبایل ها، شیشه ها، روکش های صندلی ماشین، روکش های روی کنترل های تلویزیون، روکش های روی لباس های کمد و... همه این روکش ها دال بر پذیرش دو نکته است یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم، هر روز در روابط روزمره مان نیز همین روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم.

نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینطوری شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می ایستد و این در شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می کنیم و آن روز مبادا هرگز نمی رسد فقط ما فرصت و جسارت خود بودن را از خودمان دریغ کرده ایم.
جسارت لذت بردن از خود حقیقی مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن.
روحمان را از تماس با دنیا محروم می کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که بی محابا دنیا را لمس کند، غافل از اینکه امروز همان روز است و همان روز اگر در انتظارش باشی هرگز فرانمی رسد.

میهمان من تلنگری کوچک به من زد. جلد همه وسایلی را که از ترس خش افتادن پوشانده ام، باز می کنم. دلم می خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه خوردن به قیمت لذت بردن از خود حقیقی. ما همه مان فکر می کنیم عمر نوح خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری جا خوش کرده، خدا می داند که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده نشده در کمد او پیدا شد، برعکسش هم هست آدم های به ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش ها و لای رختخواب هایشان پیدا می شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده که روز مبادا از گنجه در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده اند.

محافظه کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم) دورم کرده. من تصمیمم را گرفته ام. همه نایلون ها و روکش ها را کنار می زنم.
من ترجیح می دهم لذت ضربه خوردن را تجربه کنم تا سلامت دور از دسترس ماندن را.
شما چطور؟


منبع

قیام سی تیر 1331

 قیام سی تیر 1331


قیام سی تیر 1331 در تاریخ معاصر ایران یکی از فرازهای به یاد ماندنی است. روند رویداد و نتایج به دست آمده همگی گویای موفقیت جناح مردمی در مواجهه با دربار و حامیان داخلی و خارجی آن می‌باشد. این واقعه شاید تنها نمونه‌ای باشد که در آن شاه مجبور به تمکین از قانون اساسی گردید و از اختیاراتی که در دوران حکومت خود به شکل سنتی هر چند برخلاف قانون اساسی در دست داشت، به دلیل حضور مردم در صحنه و وحدت بین رهبران سیاسی چشم‌پوشی کرد. در اختیار گرفتن زمام امور قوای نظامی و انتظامی از سوی دکتر محمد مصدق رویدادی منحصر به فرد در تاریخ دوران پهلوی به حساب می‌آید که در سالهای بعد تکرار نشد. این قیام هر چند نقطه اوج تجلی وحدت رهبران نهضت ملی شدن نفت و یکپارچگی مردم بود، اما در ادامه حرکت به دلیل بی توجهی برخی از سیاستمداران و فرصت‌طلبی بعضی دیگر استمرار نیافت و در نهایت به شکنندگی انجامید.


پس از افتتاح مجلس دوره هفدهم، دکتر مصدق در هفدهم تیر ماه 1331 بنابر سنت پارلمانی از سمت خود استعفا کرد. این در حالی بود که او به تازگی از مسافرت خود جهت شرکت در دادگاه بین‌المللی لاهه به وطن بازگشته بود. در این مسافرت که بیش از یک ماه به طول انجامید، دکتر مصدق با شرکت در جلسات دادگاه ضمن دفاع حقوقی از منافع ایران و رد صلاحیت دیوان لاهه برای رسیدگی به شکایت انگلستان و با استفاده از تریبون آزاد آن دیوان به افشای سیاستهای استعماری انگلستان پرداخت. در چنین اوضاعی رأی اعتماد مجلس از نظر مصالح ملی با توجه به تأثیری که می‌توانست در رأی دیوان لاهه داشته باشد حائز اهمیت بود، چرا که رأی عدم اعتماد مجلس به دولت به مفهوم بی اعتمادی مجلس از کارکرد دولت مصدق در دیوان لاهه را به همراه داشت. و در رأی صادره دیوان می‌توانست تأثیری منفی برای ایران داشته باشد. مجلس شورای ملی در پی تظاهرات گسترده و اعتصابات مردم در حمایت از دولت در پانزدهم تیر، تحت تأثیر فشار افکار عمومی مجدداً به دکتر مصدق رأی داد، اما مجلس سنا رأی خود را به بعد از اظهارنظر شاه موکول کرد و به این ترتیب نارضایتی خود را برملا ساخت. این موضعگیری با مخالفت دکتر مصدق مبنی بر اینکه تا پیش از ابراز تمایل مجلس مسئولیت نخست‌وزیری را نخواهد پذیرفت مواجه شد و نهایتاً مجلس سنا مجبور شد به دکتر مصدق رأی اعتماد بدهد. در نتیجه روز نوزده تیر ماه شاه فرمان مجدد نخست‌وزیری دکتر مصدق را صادر کرد. این بار دکتر مصدق ضمن اعلام برنامه‌های خود، تقاضای تصویب لایحه اختیارات را به مدت شش ماه از مجلس کرد. مخالفان او اعم از وابستگان دبار و حزب توده با به راه انداختن تبلیغات وسیع، گرفتن اختیارات را به معنی هموار کردن دیکتاتوری قلمداد کردند. در این شرایط دکتر مصدق روز 25 تیر 1331 برای مشورت و تبادل نظر در مورد وزیران جدید به دیدن شاه رفت. وی تفصیل این ملاقات را در خاطرات خود آورده است. مصدق تصمیم گرفته بود اختیار تعیین وزیر جنگ را از شاه بگیرد «تا دخالت دربار در آن کم شود و کارها در جهت صلاح کشور پیشرفت کند....» واکنش شاه در برابر این پیشنهاد چنین بود: «پس بگویید من چمدان خود را ببندم و از این مملکت بروم.» مصدق در پاسخ فوراً گفت که در این صورت استعفا خواهد داد. 1


در آن اوضاع و احوال جانشین مصدق کسی جز قوام یا سیدضیاء نمی‌توانست باشد. مطابق اسناد منتشره شاه تا این زمان به برکناری دکتر مصدق و نخست‌وزیری قوام یا سید ضیاء که انگلیسیها و آمریکایی‌ها پیشنهاد می‌کردند مایل نبود و می‌خواست کار نفت به دست مصدق حل و فصل شود. این سیاست حمایت نسبی از مصدق نه از روی علاقه و موافقت با او بلکه به سبب آگاهی از محبوبیت او در نزد مردم بود، از سوی دیگر شاه به قوام و سید ضیاء اطمینان نداشت.


در جراید داخلی و خارجی به طور همزمان زمزمه روی کار آمدن قوام بر سر زبانها افتاده بود. علاوه بر اینکه برخی از چهره‌های مشخص منتسب به دربار مانند تاج‌الملوک، اشرف و علیرضا (مادر، خواهر و برادر شاه) و سیدحسن امامی (رئیس مجلس شورا) از او حمایت می‌کردند، رایزن سفارت انگلستان به نام ساموئل فال معتقد بود که قوام تنها شخصی است که می‌تواند با اوضاع فعلی مقابله کند. سفیر آمریکا هم قوام را بهترین جانشین مصدق می‌دانست، 2 اما شاه با توجه به سوابق قوام در دوران نخست‌وزیری قبلی‌اش با صدارت او مخالف بود و او را قابل کنترل نمی‌دانست. فشار سفارتخانه‌های انگلیس و آمریکا و همچنین مخالفان داخلی مصدق که شاه را به بی تصمیمی و انقیاد در برابر جنجال و هیاهوی جبهه ملی و مرعوب شدن و در افتادن در دام عوام‌فریبی‌های مصدق متهم می‌کردند، از یک سو و تضمین قوام مبنی بر اینکه در انتخاب وزیران با صلاحدید شاه اقدام خواهد کرد از سوی دیگر شاه را به این تصمیم تشویق کرد.


به هر حال مجلس شورا در 26 تیر ماه 1331 به نخست‌وزیری قوام رأی داد. قوام موفقیت خود را در گرو انحلال مجلس می‌دانست و هوادارانش هم اصرار داشتند پیش از گرفتن فرمان انحلال تن به قبول مسئولیت ندهد، اما ظاهراً شاه به هر زبانی که بود قوام را راضی کرده بود بدون اصرار در انحلال مجلس دولت خود را تشکیل دهد. طبق یادداشتهای ارسنجانی، عباس اسکندری که در جریان مذاکرات بود به ارسنجانی گفت: «هنوز اعلیحضرت [با انحلال مجلس] موافقت نکرده‌اند ولی مآلاً موافقت خواهند کرد.» 3

 

روز 27 تیر ماه که خبر نخست‌وزیری قوام به همه جا رسید اعلامیه‌ای شدیداللحن به نام او از رادیو انتشار یافت که در آن ضمن ایجاد رابطه با انگلیس به قلع و قمع گروههای سیاسی، تهدید گروههای اسلامی و ایجاد دادگاههای انقلابی و اعدام مخالفان تأکید شده بود. علاوه بر اینکه صدور این اعلامیه پر طمطراق بگومگوهای زیادی را به دنبال آورد و مخالفت بسیاری را برانگیخت، قوام مرتکب اشتباهی دیگر شد و آن تصمیم به توقیف آیت‌الله کاشانی بود. این تصمیم در حالی بود که هنوز مجلس منحل نشده بود و آیت‌الله کاشانی در سمت نمایندگی مجلس مصونیت داشت. این اقدام قرار بود 4 بعد ازظهر 29 تیر ماه عملی شود، اما ساعتی قبل رادیو لندن خبر توقیف را افشا کرد و بلافاصله از دربار پیغام رسید که از توقیف صرف‌نظر شود. به این ترتیب پرده از کار قوام برافتاد و عجز و درماندگی او در مقابله با اوضاع بر همه روشن گشت. در همان روز 28 تیر ماه آیت‌الله کاشانی اعلامیه‌ای خطاب به افسران ارتش و سربازان انتشار داد و از آنان خواست که به روی برادران خود اسلحه نکشند. در 29 تیر ماه اعلامیه دیگری از سوی ایشان منتشر شد که در تهییج مردم و مبارزه با قوام نقش بسیار سازنده‌ای داشت. در پی صدور اعلامیه آیت‌الله کاشانی، اعلامیه دیگری نیز از سوی نهضت ملی خطاب به سربازان و افسران ارتش و نیروهای انتظامی صادر گردید. رفته رفته کارخانه‌ها و تجارتخانه‌ها تعطیل کردند و در خیابانهای اصلی شهر و میدان بهارستان تظاهرات به راه افتاد و مردم شعار مرگ بر قوام و زنده باد مصدق سر دادند. در پایان 29 تیر مردم آمادگی زیادی پیدا کرده بودند تا روز بعد در برابر قدرت دربار و قوام به مقابله برخیزند. در روز 30 تیر اقشار مختلف مردم و گروه‌های سیاسی در میادین و خیابانهای تهران به حمایت از دکتر مصدق به تظاهرات پرداختند. در این تظاهرات که به درگیری شدید میان نیروهای نظامی و مردم منجر گردید عده‌ای مقتول و مجروح شدند. در این روز عده‌ای از نمایندگان مجلس شورا با شاه ملاقات و خطر سقوط رژیم پهلوی را اعلام کردند، شاه قوام را از نخست‌وزیری معزول و فرمان نخست‌وزیری مصدق را مجدداً صادر نمود. روز بعد پس از قیام سی تیر، دیوان لاهه اعلام کرد که در رسیدگی به اختلاف ایران و انگلیس در مورد مسئله نفت صلاحیت ندارد. دکتر مصدق به مناسبت تجلیل از شهدای روز سی تیر کلیه ادارات دولتی را تعطیل عمومی نمود و مجلس قیام سی تیر را «قیام ملی» و شهدای آن روز را «شهدای ملی» نامید. قیام سی تیر و رأی دیوان لاهه به منزله شکست انگلیس در ایران تلقی شد و تجربه این قیام نشانه همبستگی ملی و پیروزی مردم بر استبداد و استعمار بود.


جهت به تصویر کشیدن برخی از حوادث سی تیر، شخصیتهای سیاسی و مذهبی آن دوره، صحنه‌هایی از تظاهرات مردم و گروه‌های سیاسی آن دوره، چندین قطعه عکس از میان عکسهای موجود در آرشیو مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران انتخاب شده است که در ذیل مقاله ارائه می‌گردد.



__________________________

 

1. محمد مصدق. خاطرات و تألمات دکتر مصدق. تهران، علمی، 1365. ص 259.

2. غلامرضا نجاتی. مصدق، سالهای مبارزه و مقاومت. تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 77-1376. ج 1، ص 428.

3. حسن ارسنجانی. یادداشتهای سیاسی، در وقایع سی تیر. تهران، هیرمند، 1366. ص 21. 


احمد قوام


از چپ به راست : مهندس کاظم حسیبی و عبدالله معظمی


آیت الله کاشانی در منزل دکتر محمد مصدق


تظاهرات گروهی از مردم در خیابانهای منتهی به مجلس شورای ملی به طرفداری از نهضت ملی شدن صنعت نفت


تظاهرات مردم به طرفداری از دکتر محمد مصدق در یکی از خیابانهای تهران


تظاهرات مردم تهران به حمایت از دکتر محمد مصدق


تظاهرات مردم تهران در دوران نخست وزیری دکتر مصدق


تظاهرات مردم تهران در مقابل مجلس شورای ملی در حمایت از دکتر محمد مصدق نخست وزیر


چند تن از نمایندگان مجلس شورای ملی دوره هفدهم احمد زیرک زاده، کاظم حسیبی، کریم سنجابی، علی شایگان، یوسف مشار، ابوالحسن حائری زاده


حسین فاطمی،باقر کاظمی و غلامحسین صدیقی در یکی از جلسات رسمی مجلس شورای ملی


دکتر محمد مصدق نخست وزیر در میان مردم در مقابل مجلس شورای ملی


دکتر مصدق به اتفاق هانری رولن در جریان شرکت در دادگاه لاهه


دکتر مصدق نخست وزیر به هنگام ملاقات با آیت الله ابوالقاسم کاشانی


سرلشکر علوی مقدم فرماندار نظامی تهران و محمود افشارپور معاون وی


محمدرضا پهلوی، حسن امامی (امام جمعه تهران) و مهدیقلی علوی مقدم


مظفر بقائی کرمانی نماینده مجلس شورای ملی از راست: 1-کریم سنجابی 2-حسین فاطمی 3-علی شایگان


نثار گل   بر مزار شهدای قیام سی تیر سال 1331


نثار گل   بر مزار شهدای قیام سی تیر سال 1331


نمونه ای از تظاهرات مردم و گروههای سیاسی در حمایت از دکتر مصدق



منبع


مطلب کیانی زاد

از مکتب تا مدرسه

از مکتب تا مدرسه



مکتب‌خانه ابتدایی‌ترین محل فراگیری تعلیم و تربیت بوده است، پیشینه‌ آن به آغاز دوران اسلامی تا پایان عصر قاجار برمی‌گردد. مکتب‌خانه‌های ایران در دوره قاجاریه به سه دسته تقسیم می‌‌شدند:

 
مکتب‌خانه‌های آخوندباجی، مکتب‌خانه‌های عمومی و مکتب‌خانه‌های خصوصی. مکتب‌خانه‌های آخوندباجی زیر نظر عاقله زنی اداره می‌شد و کودکان بین 4 تا 7 سال در آنجا آموزش سوره‌های کوچک قرآن، شرعیات و الفبا را می‌آموختند، همچنین کتاب‌های دیگری نیز خوانده می‌شد که برحسب زمان و مکان و نوع مکتب‌خانه‌ها و دانش‌آموزان متفاوت بود، گزینش کتاب از روی قاعده‌ معینی نبود و نیرو و استعداد کودک با آسانی و دشواری محتوی کتاب در نظر گرفته نمی‌شد. این مکتب‌خانه‌ها اجباری نبوده است.
 
مکتب‌خانه‌های عمومی که در بیشتر شهرها و پاره‌ای از روستاها دایر بودند، بیشتردانش‌آموزان آن را طبقات متوسط جامعه تشکیل می‌دادند. لزومی نداشت کسانی که وارد این مکتب‌خانه‌ها می‌شوند مکتب‌خانه‌های آخوندباجی را گذرانده باشند.
 
نوع سوم که مکتب‌خانه‌های خصوصی می‌باشند، افراد توانگر و «بزرگان» فرزندان خود را به آنجا می‌فرستادند و برخی نیز در منزل از معلم سرخانه جهت آموزش کودکان خویش کمک می‌گرفتند.
 
مکتب‌خانه در هر مکانی ممکن بود دایر شود در مسجد، خانه، دکان و... که از وضعیت مناسبی برخوردار نبود.
 
کف اتاق با حصیر، نمد، گلیم و یا فرش کهنه‌ای پوشانده می‌شد و هر کودکی برای نشستن خود یک تشکچه از منزل می‌آورد. این تشکچه‌ها دور تا دور اتاق کنار دیوار پهن می‌شد و شاگردان روی آن می‌نشستند.
 
از میز و نیمکت، تخته سیاه و گچ خبری نبود بلکه از لوح، رحل و قلمدان استفاده می‌شد. معلم، مکتبدار، ملاباجی و آخوندباجی در بالای اتاق می‌نشست و در مقابل او جعبه‌ای به عنوان میزتحریر قرار داشت. مکتبدار دو ترکه دراز و کوتاه جهت تنبیه شاگردان در دست داشت و گاهی قلیانی هم زیر لب.
 
متاًسفانه یکی از مواردی که کودکان را از رفتن به مکتب گریزان می‌کرد، تنبیهات بدنی نظیر چوب و فلک نمودن و گاهی حبس کردن در اتاق تاریک و نمدار به نام سیاه‌چال بود.
 
با گذشت زمان مکتب‌خانه‌ها رنگ مدرسه به خود گرفت و از شمار آنان در شهرهای بزرگ کاسته شد و مدارس مهمی چون دارالفنون و... ایجاد شد. شاگردان این مکتب‌خانه‌ها با وجود تنبیهات بدنی و مشقت بسیار از تحصیل گریزان نشدند و برخی از آنها تبدیل به اشخاص تاًثیرگذار و دانشمندی شدند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:
1. شهیدی، حسین. سرگذشت تهران، (تهران، راه مانا، 1383).
2. محمدی، محمد؛ قایینی، زهره. تاریخ ادبیات کودکان ایران، ج 3، (تهران، چیستا، 1379).
3. نجمی، ناصر. تهران عهد ناصری، (تهران، عطار، 1367). 



اساتید و شاگردان مدرسه دولتی متوسطه غیر مجانی (مدرسه سیروس) در تهران، سال 1301 شمسی


برگزاری جلسه امتحان در یکی از دبیرستانهای دخترانه تهران ، دهه 20


تنبیه یکی از شاگردان با چوب و فلک در مکتبخانه، در اواخر دوره قاجاریه


جمعی از دانش‌آموزان مکتب رشدیه در دوره مظفری


دانش‌آموزان کلاس چهارم متوسطه دبیرستان دارالفنون به همراه میرسید علی کیمیاگر معلم فیزیک، در سال 1304 شمسی


شاگردان مدرسه شرف تهران


فتح‌الله پاکروان رئیس نشر اسکناس هنگام توزیع اوراق قرضه ملی بین دانش‌‌آموزان مدرسه دخترانه، سال 1330


کلاس درس در دوره رضا شاه پهلوی


مسئولین، آموزگاران و دانش‌آموزان مدرسه ادب تهران


مسئولین، معلمین و محصلین پایه‌های مختلف تحصیلی مدرسه رحیمیه سعادت تهران، سال 1339 قمری


معلمان و شاگردان مدرسه علمیه طبقه اول تهران در دوره قاجاریه


مکتب‌خانه در دوره قاجار


نمای بیرونی و سر در ورودی مدرسه دارالفنون در اوایل دوره پهلوی


یکی از مکتب‌خانه‌های تهران در سال 1291 شمسی



منبع


مطلب کیانی زاد